سایت تخصصی حسابداران خبره ایران

ارائه مطالب تخصصی حسابداری و حسابرسی و قوانین

داستانهای آموزنده بحارالانوار 4 جلد

داستانهای آموزنده بحارالانوار  جلد 1 تا 5

مقدمه  

داستانهاى بحارالانوار را در واقع باید جز خواندنى ترین و آموزنده ترین بخش هاى کتاب ارزشمند و معتبر بحارالانوار علامه بزرگوار مجلسى قلمداد نمود. محتواى معنوى و علمى کتاب به راستى تداعى گر معناى عمیق نام آن ((دریاهاى نور)) است .
علامه فقید محمد باقر مجلسى در تاریخ هزار و سى و هفت هجرى قمرى در اصفهان دیده به جهان گشود و پس از هفتاد و سه سال خدمت به اسلام و عالم تشیع و گردآورى بزرگترین مجموعه روایى شیعى ، به دیدار حق شتافت و در اصفهان جنب مسجد عتیق به خاک سپرده شد. مرقد ایشان اکنون مورد توجه و عنایت دوستداران و شیفتگان آن عالم ربانى است .
علامه مجلسى به عنوان فردى پارسا و عامل به آداب اسلامى ، همواره احیاگر مجالس و مراسم دینى و عبادى شناخته مى شده است . على رغم نفوذ آن عالم جلیل القدر در دولت صفوى و میان مردم ، از تعلقات دنیوى مبرا بوده و با تواضع و معنویت و تقواى کامل زندگى مى کرد.
علامه مجلسى جامع علوم اسلامى بود و در تفسیر، حدیث ، فقه ، اصول تاریخ ، رجال و درایه سرآمد روزگار خود محسوب مى گشت . برخى مانند صاحب حدایق ایشان را از بعد شخصیت علمى در طول تاریخ اسلام بى نظیر دانسته اند. محقق کاظمى در مقابیس ‍ مى نویسد:
((مجلسى منبع فضایل و اسرار و فردى حکیم و شناور در دریاى نور و... بود و مثل او را چشم روزگار ندیده است !))
درست به دلیل همین فضایل و خصوصیات بوده است که علامه بحرالعلوم و شیخ اعظم انصارى او را ((علامه )) مى خواندند.
آگاهى علامه مجلسى به علوم عقلى و علومى چون ادبیات ، لغت ، ریاضیات ، جغرافیا، طب ، نجوم و... از مراجعه به آثار و کتاب هاى وى به خوبى معلوم مى گردد.
چنانکه ذکر شد، کتاب بحارالانوار جزو بزرگترین آثار روایى شیعه محسوب مى شود و خود در حکم دایرة المعارفى عظیم و ارزشمند و گنجینه بى پایان معارف اسلامى است .
در این کتاب ، روش مرحوم علامه آن بوده که تمام احادیث و روایات را با نظم و ترتیب مشخصى گردآورى نموده و در این راه از مساعدت و یارى گروه زیادى از شاگردان و علماى عصر خود بهره مند بوده اند. وى از اطراف و اکناف براى تدوین این کتاب به جمع آورى منابع لازم مى پرداخت و از هیچ تلاشى فروگذار نمى نمود. موضوع اصلى کتاب ، حدیث و تاریخ زندگانى پیامبران و ائمه معصومین علیه السلام است و در تفسیر و شرح روایات از مصادر متنوع و گسترده فقهى ، تفسیرى ، کلامى ، تاریخى و اخلاقى ...بهره گرفته شده است .
کتاب بحارالانوار تاکنون بارها به زیور طبع آراسته گردیده ، اما ماءخذ ما در این مجموعه ، بحار چاپ تهران بوده که اخیرا در صد و ده جلد به چاپ رسیده است . در ضمن ، این کتاب شریف اکنون به شکل برنامه کامپیوترى نیز موجود است و علاقه مندان براى سهولت دسترسى به روایات مورد نظر مى توانند از این امکان جدید بهره مند گردند.
نگارنده ، طى سالیان دراز در پى بهره گیرى از داستان ها و مطالب مفید این کتاب نورانى و انتقال آن به هموطنان و برادران دینى بوده است . از آنجا که به هر حال ، متن کتاب به عربى نگاشته شده بود و غالب عزیزان نمى توانستند از مطالعه جامع تر مطالب آن - حداقل در یک مجموعه مشخص - بهره مند گردند، لذا اقدام به ترجمه داستان ها و قطعه هاى ارزشمندى از این دایرة المعارف عظیم ، تحت عنوان داستان هاى بحارالانوار نمودم .
اکنون بر آنیم جلد چهارم از داستانهاى بحارالانوار را تقدیم طالبان تشنه معارف الهى و - بخصوص - اخلاق و زندگانى بزرگان عالم تشیع نماییم .
داستانهاى این مجموعه در سه بخش تدوین گردیده است :
بخش نخست به داستانها و روایت هاى مربوط به چهارده معصوم علیه اختصاص دارد.
بخش دوم با عنوان معاصرین چهارده معصوم علیهم السلام نکته ها و گفته ها مى باشد.
پیامبران علیهم السلام و امتهاى گذشته نیز عنوان بخش سوم کتاب را تشکیل مى دهد.
لازم به ذکر است ، در ترجمه این داستان ها گاه با حفظ امانت ، از ترجمه تحت اللفظى گامى فراتر نهاده ایم تا به جذابیت و همین طور انتقال معناى حقیقى عبارات افزوده باشیم ، در این مسیر بعضا از پاره ترجمه هاى موجود نیز بهره گرفته ایم .
به طور قطع ، اینجانب از کاستى هاى احتمالى در ترجمه و ارائه مجموعه حاضر مطلع بوده و ادعایى ندارد، ولى امید است اهل نظر با پیشنهادات ارزنده ى خود، ما را هر چه بیشتر در تکمیل این جلد و مجلدات بعدى یارى نمایند.
محمود ناصرى قم حوزه علمیه (پائیز 78)


قسمت اول : چهارده معصوم علیهم السلام چهارده دریاى نور 


(1) لبخند پیامبر صلى الله علیه و آله  

روزى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ، به طرف آسمان نگاه مى کرد، تبسمى نمود. شخصى به حضرت گفت :
یا رسول الله ما دیدیم به سوى آسمان نگاه کردى و لبخندى بر لبانت نقش بست ، علت آن چه بود؟
رسول خدا فرمود:
-
آرى ! به آسمان نگاه مى کردم ، دیدم دو فرشته به زمین آمدند تا پاداش ‍ عبادت شبانه روزى بنده با ایمانى را که هر روز در محل خود به عبادت و نماز مشغول مى شد، بنویسند؛ ولى او را در محل نماز خود نیافتند. او در بستر بیمارى افتاده بود.
فرشتگان به سوى آسمان بالا رفتند و به خداوند متعال عرض کردند:
ما طبق معمول براى نوشتن پاداش عبادت آن بنده با ایمان به محل نماز او رفتیم . ولى او را در محل نمازش نیافتیم ، زیرا در بستر بیمارى آرمیده بود.
خداوند به آن فرشتگان فرمود:
تا او در بستر بیمارى است ، پاداشى را که هر روز براى او هنگامى که در محل نماز و عبادتش بود، مى نوشتید، بنویسید. بر من است که پاداش ‍ اعمال نیک او را تا آن هنگام که در بستر بیمارى است ، برایش در نظر بگیرم .(1)


(2) نوبت را رعایت کنید! 

روزى پیامبر صلى الله علیه و آله در حال استراحت بود، فرزندشان امام حسن علیه السلام آب خواست ، حضرت نیز قدرى شیر دوشید و کاسه شیر را به دست وى داد، در این حال ، حسین علیه السلام از جاى خود بلند شد تا شیر را بگیرد، اما رسول خدا صلى الله علیه و آله شیر را به حسن علیه السلام داد.
حضرت فاطمه علیهاالسلام که این منظره را تماشا مى کرد عرض کرد:
-
یا رسول الله ! گویا حسن را بیشتر دوست دارى ؟
پاسخ دادند:
-
چنین نیست ، علت دفاع من از حسن علیه السلام حق تقدم اوست ، زیرا زودتر آب خواسته بود. باید نوبت را مراعات نمود.(2)


(3) گریه پیامبر صلى الله علیه و آله ! 

رسول خدا صلى الله علیه و آله شبى در خانه همسرشان امّ سلمه بود. نیمه شب از خواب برخاست و در گوشه تاریکى مشغول دعا و گریه زارى شد.
امّ سلمه که جاى رسول خدا صلى الله علیه و آله را در رختخوابش ‍ خالى دید، حرکت کرد تا ایشان را بیابد. متوجه شد رسول اکرم صلى الله علیه و آله در گوشه خانه ، جاى تاریکى ایستاده و دست به سوى آسمان بلند کرده اند. در حال گریه مى فرمود:
خدایا! آن نعمت هایى که به من مرحمت نموده اى از من نگیر!
مرا مورد شماتت دشمنان قرار مده و حاسدانم را بر من مسلط مگردان !
خدایا! مرا به سوى آن بدیها و مکروههایى که از آنها نجاتم داده اى برنگردان !
خدایا! مرا هیچ وقت و هیچ آنى به خودم وامگذار و خودت مرا از همه چیز و از هر گونه آفتى نگهدار!
در این هنگام ، امّ سلمه در حالى که به شدت مى گریست به جاى خود برگشت . پیامبر صلى الله علیه و آله که صداى گریه ایشان را شنیدند به طرف وى رفتند و علت گریه را جویا شدند.
امّ سلمه گفت :
-
یا رسول الله ! گریه شما مرا گریان نموده است ، چرا مى گریید؟ وقتى شما با آن مقام و منزلت که نزد خدا دارید، این گونه از خدا مى ترسید و از خدا مى خواهید لحظه اى حتى به اندازه یک چشم به هم زدن به خودتان وانگذارد، پس واى بر احوال ما!
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمودند:
-
چگونه نترسم و چطور گریه نکنم و از عاقبت خود هراسان نباشم و به خودم و به مقام و منزلتم خاطر جمع باشم ، در حالى که حضرت یونس ‍ علیه السلام را(3) خداوند لحظه اى به خود واگذاشت و آمد بر سرش آنچه نمى بایست !(4)


(4) رعایت حجاب در نزد نابینا! 

امّ سلمه نقل مى کند:
در محضر پیامبر صلى الله علیه و آله بودم . یکى از همسرانش به نام میمونه نیز آنجا بود. در این هنگام ، ابن امّ مکتوم که نابینا بود به حضور رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد. پیامبر صلى الله علیه و آله به من و میمونه فرمود:
-
حجاب خود را در برابر ابن مکتوم رعایت کنید!
پرسیدم :
-
اى رسول خدا! آیا او نابینا نیست ؟ بنابراین حجاب ما چه معنى دارد؟
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:
-
آیا شما نابینا هستید؟ آیا شما او را نمى بینید؟
زنان نیز باید چشمانشان را از نامحرم ببندند.(5)


(5) بد خلقى فشار قبر مى آورد! 

به رسول خدا صلى الله علیه و آله خبر دادند که سعد بن معاذ فوت کرده . پیغمبر صلى الله علیه و آله با اصحابشان از جاى برخاسته ، حرکت کردند. با دستور حضرت - در حالى که خود نظارت مى فرمودند - سعد را غسل دادند.
پس از انجام مراسم غسل و کفن ، او را در تابوت گذاشته و براى دفن حرکت دادند.
در تشییع جنازه او، پیغمبر صلى الله علیه و آله پابرهنه و بدون عبا حرکت مى کرد. گاهى طرف چپ و گاهى طرف راست تابوت را مى گرفت ، تا نزدیکى قبر سعد رسیدند. حضرت خود داخل قبر شدند و او را در لحد گذاشتند و دستور دادند سنگ و آجر و وسایل دیگر را بیاورند! سپس با دست مبارک خود، لحد را ساختند و خاک بر او ریختند و در آن خللى دیدند آنرا بر طرف کردند و پس از آن فرمودند:
-
من مى دانم این قبر به زودى کهنه و فرسوده خواهد شد، لکن خداوند دوست دارد هر کارى که بنده اش انجام مى دهد محکم باشد.
در این هنگام ، مادر سعد کنار قبر آمد و گفت :
-
سعد! بهشت بر تو گوارا باد!
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:
-
مادر سعد! ساکت باش ! با این جزم و یقین از جانب خداوند حرف نزن ! اکنون سعد گرفتار فشار قبر است و از این امر آزرده مى باشد.
آن گاه از قبرستان برگشتند.
مردم که همراه پیغمبر صلى الله علیه و آله بودند، عرض کردند:
یا رسول الله ! کارهایى که براى سعد انجام دادید نسبت به هیچ کس ‍ دیگرى تاکنون انجام نداده بودید: شما با پاى برهنه و بدون عبا جنازه او را تشییع فرمودید.
رسول خدا فرمود:
ملائکه نیز بدون عبا و کفش بودند. از آنان پیروى کردم .
عرض کردند:
گاهى طرف راست و گاهى طرف چپ تابوت را مى گرفتید!
حضرت فرمود:
چون دستم در دست جبرئیل بود، هر طرف را او مى گرفت من هم مى گرفتم !
عرض کردند:
-
یا رسول الله صلى الله علیه و آله بر جنازه سعد نماز خواندید و با دست مبارکتان او را در قبر گذاشتید و قبرش را با دست خود درست کردید، باز مى فرمایید سعد را فشار قبر گرفت ؟
حضرت فرمود:
-
آرى ، سعد در خانه بداخلاق بود، فشار قبر به خاطر همین است !(6)


(6) دوازده درهم با برکت  

شخصى محضر رسول خدا صلى الله علیه و آله رسید دید لباس کهنه به تن دارد. دوازده درهم به حضرت تقدیم نمود و عرض کرد:
یا رسول الله ! با این پول لباسى براى خود بخرید. رسول خدا صلى الله علیه و آله به على علیه السلام فرمود: پول را بگیر و پیراهنى برایم بخر! على علیه السلام مى فرماید:
-
من پول را گرفته به بازار رفتم پیراهنى به دوازده درهم خریدم و محضر پیامبر برگشتم ، رسول خدا صلى الله علیه و آله پیراهن را که دید فرمود:
این پیراهن را چندان دوست ندارم پیراهن ارزانتر از این مى خواهم ، آیا فروشنده حاضر است پس بگیرد؟
على مى فرماید:
من پیراهن را برداشته به نزد فروشنده رفتم و خواسته رسول خدا صلى الله علیه و آله را به ایشان رساندم ، فروشنده پذیرفت .
پول را گرفتم و نزد پیامبر صلى الله علیه و آله آمدم ، سپس همراه با رسول خدا به طرف بازار راه افتادیم تا پیراهنى بخریم .
در بین راه ، چشم حضرت به کنیزکى افتاد که گریه مى کرد.
پیامبر صلى الله علیه و آله نزدیک رفت و از کنیزک پرسید:
-
چرا گریه مى کنى ؟
کنیز جواب داد:
-
اهل خانه به من چهار درهم دادند که متاعى از بازار برایشان بخرم . نمى دانم چطور شد پول ها را گم کردم . اکنون جراءت نمى کنم به خانه برگردم .
رسول اکرم صلى الله علیه و آله چهار درهم از آن دوازده درهم را به کنیزک داد و فرمود:
هر چه مى خواستى اکنون بخر و به خانه برگرد.
خدا را شکر کرد و خود به طرف بازار رفت و جامه اى به چهار درهم خرید و پوشید.
در برگشت بر سر راه برهنه اى را دید، جامه را از تن بیرون آورد و به او داد و خود دوباره به بازار رفت و پیراهنى به چهار درهم باقیمانده خرید و پوشید سپس به طرف خانه به راه افتاد.
در بین راه ، باز همان کنیزک را دید که حیران و اندوهناک نشسته است . فرمود:
چرا به خانه ات نرفتى ؟
-
یا رسول الله ! دیر کرده ام ، مى ترسم مرا بزنند.
رسول اکرم صلى الله علیه و آله فرمود:
-
بیا با هم برویم . خانه تان را به من نشان بده ، من وساطت مى کنم که از تقصیراتت بگذرند.
رسول اکرم صلى الله علیه و آله به اتفاق کنیزک راه افتاد. همین که به جلوى در خانه رسیدند کنیزک گفت :
-
همین خانه است .
رسول اکرم صلى الله علیه و آله از پشت در با صداى بلند گفت :
-
اى اهل خانه سلام علیکم !
جوابى شنیده نشد. بار دوم سلام کرد. جوابى نیامد. سومین بار سلام کرد، جواب دادند:
-
السلام علیک یا رسول الله و رحمة الله و برکاته !
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:
-
چرا اول جواب ندادید؟ آیا صداى مرا نمى شنیدید؟
اهل خانه گفتند:
-
چرا! از همان اول شنیدیم و تشخیص دادیم که شمایید.
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:
-
پس علت تاءخیر چه بود؟
گفتند:
-
دوست داشتیم سلام شما را مکرر بشنویم !
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:
-
این کنیزک شما دیر کرده ، من اینجا آمدم تا از شما خواهش کنم او را مؤ اخذه نکنید.
گفتند:
-
یا رسول الله ! به خاطر مقدم گرامى شما این کنیزک از همین ساعت آزاد است .
سپس پیامبر صلى الله علیه و آله با خود گفت : خدا را شکر! چه دوازده درهم بابرکتى بود، دو برهنه را پوشانید و یک برده را آزاد کرد!(7)


(7) سفارش هایى از پیامبر صلى الله علیه و آله  

شخصى محضر رسول خدا صلى الله علیه و آله وارد شد و از ایشان درخواست نمود تا به او توصیه اى بنمایند.
حضرت این گونه توصیه فرمودند:
-
من به تو سفارش مى کنم براى خدا شریک قرار ندهى ، اگر چه در آتش ‍ بسوزى و شکنجه ببینى !
پدر و مادرت را نیز اذیت مکن و به آنان نیکى کن ، زنده باشند یا مرده . اگر دستور دهند که از خانواده و زندگیت دست بردارى چنین کن ! و این نشانه ایمان است . آنچه که اضافه دارى در اختیار برادر دینى ات بگذار!
در برخورد با برادر مسلمانت گشاده رو باش !
به مردم اهانت مکن و باران رحمتت را بر آنان ببار!
هر کدام از مسلمانان را دیدار کردى سلام برسان !
مردم را به سوى اسلام دعوت کن !
بدان که هر کارگشایى تو ثواب بنده آزاد کردن را دارد، بنده اى که از فرزندان یعقوب است .
بدان که شراب و تمام مست کننده ها حرامند.(8)


(8) گریه براى یتیمان  

در جنگ احد بسیارى از رزمندگان اسلام ، از جمله ، حضرت حمزه علیه السلام به شهادت رسیدند. به طورى که شایع شد که شخص پیامبر صلى الله علیه و آله نیز شهید شده اند.
زن هاى مدینه به سوى احد حرکت کردند. فاطمه ، دختر رسول خدا صلى الله علیه و آله نیز در میان آنان بود. پس از آنکه دریافتند پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله سالم است به مدینه بازگشتند. رسول خدا صلى الله علیه و آله نیز با کمى فاصله به طرف مدینه حرکت نمود. زنان بار دیگر گریه کنان به استقبال شتافتند. در این وقت زینب دختر جحش ‍ محضر پیامبر گرامى رسید. پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود:
-
صبور و پایدار باش !
گفت :
-
براى چه ؟
فرمود:
-
در مورد شهادت برادرت عبدالله .
گفت :
-
شهادت براى او گوارا و مبارک باد!
فرمود:
-
صبر کن !
گفت :
-
براى چه ؟
فرمود:
-
درباره شهادت داییت حمزه علیه السلام .
گفت :
-
همه از آن خداییم و به سوى او باز مى گردیم ، مقام شهادت براى او مبارک باد!
پس از چند لحظه ، دوباره پیامبر صلى الله علیه و آله رو به زینب کرد و اظهار فرمود:
-
صبور باش !
گفت :
-
دیگر براى چه ؟
فرمود:
-
به خاطر شهادت شوهرت مصعب بن عمیر.
زینب تا این جمله را شنید با صداى بلند گریه کرد و به طور جانگدازى ناله سر داد. او در پاسخ کسانى که مى گفتند:
-
چرا براى شوهرت چنین گریه مى کنى ؟
پاسخ داد:
-
گریه ام براى شوهرم نیست ، چرا که او به فیض شهادت در رکاب پیامبر صلى الله علیه و آله رسیده ، بلکه گریه ام براى یتیمان اوست ، که اگر سراغ پدر را بگیرند، چه جوابى به آنان بدهم ؟(9)


(9) با دوستان ، مدارا! 

رسول خدا صلى الله علیه و آله در حالى که نشسته بودند، ناگهان لبخندى بر لبانشان نقش بست ، به طورى که دندان هایشان نمایان شد! از ایشان علت خنده را پرسیدند، فرمود:
-
دو نفر از امت من مى آیند و در پیشگاه پروردگار قرار مى گیرند؛ یکى از آنان مى گوید:
خدایا! حق مرا از ایشان بگیر! خداوند متعال مى فرماید: حق برادرت را بده ! عرض مى کند:
خدایا! از اعمال نیک من چیزى نمانده متاعى دنیوى هم که ندارم . آنگاه صاحب حق مى گوید:
پروردگارا! حالا که چنین است از گناهان من بر او بار کن !
پس از آن اشک از چشمان پیامبر صلى الله علیه و آله سرازیر شد و فرمود:
آن روز، روزى است که مردم احتیاج دارند گناهانشان را کسى حمل کند. خداوند به آن کس که حقش را مى خواهد مى فرماید: چشمت را برگردان ، به سوى بهشت نگاه کن ، چه مى بینى ؟ آن وقت سرش را بلند مى کند، آنچه را که موجب شگفتى اوست - از نعمت هاى خوب مى بیند، عرض مى کند:
پروردگارا! اینها براى کیست ؟
مى فرماید:
براى کسى است که بهایش را به من بدهد.
عرض مى کند:
چه کسى مى تواند بهایش را بپردازد؟
مى فرماید:
تو.
مى پرسد:
چگونه من مى توانم ؟
مى فرماید:
به گذشت تو از برادرت .
عرض مى کند: خدایا! از او گذشتم .
بعد از آن ، خداوند مى فرماید:
دست برادر دینى ات را بگیر و وارد بهشت شوید!
آن گاه رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:
پرهیزکار باشید و مابین خودتان را اصلاح کنید!(10)


(10) تلاش یا راه توانگر شدن ! 

شخصى محضر رسول خدا صلى الله علیه و آله رسید تا چیزى درخواست کند. شنید که پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرماید:
هر که از ما بخواهد به او مى دهیم و هر که بى نیازى پیشه کند خدایش ‍ بى نیاز کند. مرد بدون آنکه خواسته اش را اظهار کند، از محضر پیغمبر صلى الله علیه و آله بیرون آمد. بار دوم نزد پیامبر گرامى آمد و بى پرسش ‍ برگشت . تا سه بار چنین کرد. روز سوم رفت و تیشه اى به عاریت گرفت ، بالاى کوه رفت و هیزم گرد آورد و در بازار به نیم صاع جو (تقریبا یک کیلو و نیم ) فروخت و آن را خود با خانواده اش خوردند و این کار را ادامه داد تا توانست تبر بخرد، سپس دو شتر جوان و یک برده هم خرید و توانگر شد. بعد، نزد پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و به آن حضرت گزارش داد. پیامبر خدا صلى الله علیه و آله فرمود:
-
نگفتم هر که از ما خواهشى کند به او مى دهیم و اگر بى نیازى پیشه کند، خدایش توانگر سازد!(11)


(11) على علیه السلام از عدالت مى گوید 

یکى از خصوصیات حضرت على علیه السلام این بود که بیت المال را به طور مساوى میان مردم تقسیم مى کرد و بین مسلمانان تبعیض قایل نمى شد؛ این امر باعث شده بود، برخى از طرفداران تبعیض و انحصار طلب ها به معاویه بپیوندند.
عده اى از دوستان على علیه السلام به حضور حضرت رسیدند و گفتند:
-
چنانچه افراد سیاس و انحصار طلبها را با پول راضى کنى ، براى پیشرفت امور شایسته تر است . امام على علیه السلام از این پیشنهاد خشمگین شد و فرمود:
-
آیا نظرتان این است به کسانى که تحت حکومت من هستند ظلم کنم و حق آنان را به دیگران بدهم و با تضیع حقوق آنان یارانى دور خود جمع نمایم ؟ به خدا سوگند! تا دنیا وجود دارد و تا آفتاب مى تابد و ستارگان در آسمان مى درخشند، این کار را نخواهم کرد. اگر مال ، از آن خودم بود آن را به طور مساوى تقسیم مى کردم ، چه رسد به اینکه مال ، مال خداست .
سپس فرمود:
-
اى مردم ! کسى که کار نیک را در جاى نادرست انجام داد، چند روزى نزد افراد نااهل و تاریک دل مورد ستایش قرار مى گیرد و در دل ایشان محبت و دوستى مى آفریند؛ ولى اگر روزى حادثه بدى براى وى پیش ‍ بیاید و به یاریشان نیازمند شود، آنان بدترین و سرزنش کننده ترین دوستان خواهند شد.(12)


(12) در وادى یابس چه گذشت ؟ 

ابوبصیر مى گوید:
از امام صادق (ع ) در مورد سوره والعادیات پرسیدم ، امام (ع ) فرمود: این سوره در ماجراى وادى یابس (بیابان خشک ) نازل شده است . پرسیدم : قضیه وادى یابس از چه قرار بود.
امام صادق علیه السلام فرمود:
-
در بیابان یابس دوازده هزار نفر سواره نظام بودند، با هم عهد و پیمان محکم بستند که تا آخرین لحظه ، دست به دست هم دهند و حضرت محمد صلى الله علیه و آله و على علیه السلام را بکشند.
جبرئیل جریان را به رسول خدا صلى الله علیه و آله اطلاع داد. حضرت رسول صلى الله علیه و آله نخست ابوبکر و سپس عمر را با سپاهى چهار هزار نفرى به سوى ایشان فرستاد که البته بى نتیجه بازگشتند.
پیامبر صلى الله علیه و آله در مرحله آخر على علیه السلام را با چهار هزار نفر از مهاجر و انصار به سوى وادى یابس رهسپار نمود. حضرت على علیه السلام با سپاه خود به طرف بیابان خشک حرکت کردند.
به دشمن خبر رسید که سپاه اسلام به فرماندهى على علیه السلام روانه میدان شده اند. دویست نفر از مردان مسلح دشمن به میدان آمدند. على علیه السلام با جمعى از اصحاب به سوى آنان رفتند. هنگامى که در مقابل ایشان قرار گرفتند. از سپاه اسلام پرسیده شد که شما کیستید و از کجا آمده اید و چه تصمیمى دارید؟ على علیه السلام در پاسخ فرمود:
-
من على بن ابى طالب پسر عموى رسول خدا، برادر او و فرستاده او هستم ، شما را به شهادت یکتایى خدا و بندگى و رسالت محمد صلى الله علیه و آله دعوت مى کنم . اگر ایمان بیاورید، در نفع و ضرر شریک مسلمانان هستید.
ایشان گفتند:
-
سخن تو را شنیدیم ، آماده جنگ باش و بدان که ما، تو و اصحاب تو را خواهیم کشت ! وعده ما صبح فردا.
على علیه السلام فرمود:
-
واى بر شما! مرا به بسیارى جمعیت خود تهدید مى کنید؟ بدانید که ما از خدا و فرشتگان و مسلمانان بر ضد شما کمک مى جوییم : ((ولا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم ))
دشمن به پایگاههاى خود بازگشت و سنگر گرفت . على علیه السلام نیز همراه اصحاب به پایگاه خود رفته و آماده نبرد شدند. شب هنگام ، على علیه السلام فرمان داد مسلمانان مرکب هاى خود را آماده کنند و افسار و زین و جهاز شتران را مهیا نمایند و در حال آماده باش کامل براى حمله صبحگاهى باشند.
وقتى که سپیده سحر نمایان گشت ، على علیه السلام با اصحاب نماز خواندند و به سوى دشمن حمله بردند. دشمن آن چنان غافلگیر شد که تا هنگام درگیرى نمى فهمید مسلمین از کجا بر آنان هجوم آورده اند. حمله چنان تند و سریع بود، قبل از رسیدن باقى سپاه اسلام ، اغلب آنان به هلاکت رسیدند. در نتیجه ، زنان و کودکانشان اسیر شدند و اموالشان به دست مسلمین افتاد.
جبرئیل امین ، پیروزى على علیه السلام و سپاه اسلام را به پیامبر صلى الله علیه و آله خبر دادند. آن حضرت بر منبر رفتند و پس از حمد و ثناى الهى ، مسلمانان را از فتح مسلمین باخبر نموده و فرمودند که تنها دو نفر از مسلمین به شهادت رسیده اند!
پیامبر صلى الله علیه و آله و همه مسلمین از مدینه بیرون آمده و به استقبال على علیه السلام شتافتند و در یک فرسخى مدینه ، سپاه على علیه السلام را خوش آمد گفتند. حضرت على علیه السلام هنگامى که پیامبر را دیدند از مرکب پیاده شده ، پیامبر صلى الله علیه و آله نیز از مرکب پیاده شدند و میان دو چشم (پیشانى ) على علیه السلام را بوسیدند. مسلمانان نیز مانند پیامبر صلى الله علیه و آله ، از على علیه السلام قدردانى مى کردند و کثرت غنایم جنگى و اسیران و اموال دشمن که به دست مسلمین افتاده بود را از نظر مى گذراندند.
در این حال ، جبرئیل امین نازل شد و به میمنت این پیروزى سوره ((عادیات )) به رسول اکرم صلى الله علیه و آله وحى شد:
((والعادیات ضبحا، فالموریات قدحا، فالمغیرات صحبا، فاءثرن نفعا فوسطن به جمعا...)) (13)
اشک شوق از چشمان پیامبر صلى الله علیه و آله سرازیر گشت ، و در اینجا بود که آن سخن معروف را به على علیه السلام فرمود:
((اگر نمى ترسیدم که گروهى از امتم ، مطلبى را که مسیحیان درباره حضرت مسیح علیه السلام گفته اند، درباره تو بگویند، در حق تو سخنى مى گفتم که از هر کجا عبور کنى خاک زیر پاى تو را براى تبرک برگیرند!))(14)


(13) جوان قانون شکن  

روزى علیه السلام در شدت گرما بیرون از منزل بود سعد پسر قیس ‍ حضرت را دید و پرسید:
-
یا امیرالمؤ منین ! در این گرماى شدید چرا از خانه بیرون آمدید؟ فرمود:
-
براى اینکه ستمدیده اى را یارى کنم ، یا سوخته دلى را پناه دهم . در این میان زنى در حالت ترس و اضطراب آمد مقابل امام علیه السلام ایستاد و گفت :
-
یا امیرالمؤ منین شوهرم به من ستم مى کند و قسم یاد کرده است مرا بزند. حضرت با شنیدن این سخن سر فرو افکند و لحظه اى فکر کرد سپس سر برداشت و فرمود:
نه به خدا قسم ! بدون تاءخیر باید حق مظلوم گرفته شود!
این سخن را گفت و پرسید:
-
منزلت کجاست ؟
زن منزلش را نشان داد.
حضرت همراه زن حرکت کرد تا در خانه او رسید.
على علیه السلام در جلوى درب خانه ایستاد و با صداى بلند سلام کرد. جوانى با پیراهن رنگین از خانه بیرون آمد حضرت به وى فرمود:
از خدا بترس ! تو همسرت را ترسانیده اى و او را از منزلت بیرون کرده اى .
جوان در کمال خشم و بى ادبانه گفت :
کار همسر من به شما چه ارتباطى دارد. ((والله لاحرقنها بالنار لکلامک .)) بخدا سوگند بخاطر این سخن شما او را آتش ‍ خواهم زد!
على علیه السلام از حرف هاى جوان بى ادب و قانون شکن سخت بر آشفت ! شمشیر از غلاف کشید و فرمود:
من تو را امر بمعروف و نهى از منکر مى کنم ، فرمان الهى را ابلاغ مى کنم ، حال تو بمن تمرد کرده از فرمان الهى سر پیچى مى کنى ؟ توبه کن والا تو را مى کشم .
در این فاصله که بین حضرت و آن جوان سخن رد و بدل مى شد، افرادى که از آنجا عبور مى کردند محضر امام (ع ) رسیدند و به عنوان امیرالمؤ منین سلام مى کردند و از ایشان خواستار عفو جوان بودند.
جوان که حضرت را تا آن لحظه نشناخته بود از احترام مردم متوجه شد در مقابل رهبر مسلمانان خودسرى مى کند، به خود آمد و با کمال شرمندگى سر را به طرف دست على (ع ) فرود آورد و گفت :
یا امیرالمؤ منین از خطاى من درگذر، از فرمانت اطاعت مى کنم و حداکثر تواضع را درباره همسرم رعایت خواهم نمود. حضرت شمشیر را در نیام فرو برد و از تقصیرات جوان گذشت و امر کرد داخل منزل خود شود و به زن نیز توصیه کرد که با همسرت طورى رفتار کن که چنین رفتار خشن پیش نیاید.(15)


(14) على علیه السلام و بیت المال  

زاذان نقل مى کند:
من با قنبر غلام امام على علیه السلام محضر امیرالمؤ منین وارد شدیم قنبر گفت :
یا امیرالمؤ منین چیزى براى شما ذخیره کرده ام ! حضرت فرمود:
-
آن چیست ؟
عرض کرد: تعدادى ظرف طلا و نقره ! چون دیدم تمام اموال غنائم را تقسیم کردى و از آنها براى خود بر نداشتى ! من این ظرف ها را براى شما ذخیره کرده ام .
حضرت على علیه السلام شمشیر خود را کشید و به قنبر فرمود:
-
واى بر تو! دوست دارى که به خانه ام آتش بیاورى ! خانه ام را بسوزانى ! سپس آن ظرف ها را قطعه قطعه کرد و نمایندگان قبایل را طلبید، و آنها را به آنان داد، تا عادلانه بین مردم تقسیم کنند.(16)


(15) على علیه السلام و یتیمان  

روزى حضرت على علیه السلام مشاهده نمود زنى مشک آبى به دوش ‍ گرفته و مى رود. مشک آب را از او گرفت و به مقصد رساند؛ ضمنا از وضع او پرسش نمود.
زن گفت :
على بن ابى طالب همسرم را به ماءموریت فرستاد و او کشته شد و حال چند کودک یتیم برایم مانده و قدرت اداره زندگى آنان را ندارم . احتیاج وادارم کرده که براى مردم خدمتکارى کنم .
على علیه السلام برگشت و آن شب را با ناراحتى گذراند. صبح زنبیل طعامى با خود برداشت و به طرف خانه زن روان شد. بین راه ، کسانى از على علیه السلام درخواست مى کردند زنبیل را بدهید ما حمل کنیم .
حضرت مى فرمود:
-
روز قیامت اعمال مرا چه کسى به دوش مى گیرد؟
به خانه آن زن رسید و در زد. زن پرسید:
-
کیست ؟
حضرت جواب دادند:
-
کسى که دیروز تو را کمک کرد و مشک آب را به خانه تو رساند، براى کودکانت طعامى آورده ، در را باز کن !
زن در را باز کرد و گفت :
-
خداوند از تو راضى شود و بین من و على بن ابى طالب خودش حکم کند.
حضرت وارد شد، به زن فرمود:
-
نان مى پزى یا از کودکانت نگهدارى مى کنى ؟
زن گفت :
-
من در پختن نان تواناترم ، شما کودکان مرا نگهدار!
زن آرد را خمیر نمود. على علیه السلام گوشتى را که همراه آورده بود کباب مى کرد و با خرما به دهان بچه ها مى گذاشت .
با مهر و محبت پدرانه اى لقمه بر دهان کودکان مى گذاشت و هر بار مى فرمود:
فرزندم ! على را حلال کن ! اگر در کار شما کوتاهى کرده است .
خمیر که حاضر شد، على علیه السلام تنور را روشن کرد. در این حال ، صورت خویش را به آتش تنور نزدیک مى کرد و مى فرمود:
-
اى على ! بچش طعم آتش را! این جزاى آن کسى است که از وضع یتیم ها و بیوه زنان بى خبر باشد.
اتفاقا زنى که على علیه السلام را مى شناخت به آن منزل وارد شد.
به محض اینکه حضرت را دید، با عجله خود را به زن صاحب خانه رساند و گفت :
واى بر تو! این پیشواى مسلمین و زمامدار کشور، على بن ابى طالب علیه السلام است .
زن که از گفتار خود شرمنده بود با شتاب زدگى گفت :
-
یا امیرالمؤ منین ! از شما خجالت مى کشم ، مرا ببخش !
حضرت فرمود:
-
از اینکه در کار تو و کودکانت کوتاهى شده است ، من از تو شرمنده ام !(17)


(16) وقتى عمر از على علیه السلام مى گوید! 

ابووائل نقل مى کند، روزى همراه عمربن خطاب بودم ، عمر برگشت ترسناک به عقب نگاه کرد.
گفتم : چرا ترسیدى ؟
گفت :
-
واى بر تو! مگر شیر درنده ، انسان بخشنده ، شکافنده صفوف شجاعان و کوبنده طغیان گران و ستم پیشگان را نمى بینى ؟
گفتم :
-
او على بن ابى طالب است .
گفت :
-
شما او را به خوبى نشناخته اى ! نزدیک بیا از شجاعت و قهرمانى على براى تو بگویم ، نزدیک رفتم ، گفت :
-
در جنگ احد، با پیامبر پیمان بستیم که فرار نکنیم و هر کس از ما فرار کند، او گمراه است و هر کدام از ما کشته شود، او شهید است و پیامبر صلى الله علیه و آله سرپرست اوست . هنگامى که آتش جنگ ، شعله ور شد، هر دو لشکر به یکدیگر هجوم بردند ناگهان ! صد فرمانده دلاور، که هر کدام صد نفر جنگجو در اختیار داشتند، دسته دسته به ما حمله کردند، به طورى که توان جنگى را از دست دادیم و با کمال آشفتگى از میدان فرار کردیم . در میان جنگ تنها ایشان ماند. ناگاه ! على را دیدم ، که مانند شیر پنجه افکن ، راه را بر ما بست ، مقدارى ماسه از زمین بر داشت به صورت ما پاشید، چشمان همه ما از ماسه صدمه دید، خشمگینانه فریاد زد! زشت و سیاه باد، روى شما به کجا فرار مى کنید؟ آیا به سوى جهنم مى گریزید؟
ما به میدان برنگشتیم . بار دیگر بر ما حمله کرد و این بار در دستشاسلحه بود که از آن خون مى چکید! فریاد زد:
-
شما بیعت کردید و بیعت را شکستید، سوگند به خدا! شما سزاوارتر از کافران به کشته شدن هستید.
به چشم هایش نگاه کردم ، گویى مانند دو مشعل زیتون بودند که آتش از آن شعله مى کشید و یا شبیه ، دو پیاله پر از خون . یقین کردم به طرف ما مى آید و همه ما را مى کشد! من از همه اصحاب زودتر به سویش شتافتم و گفتم :
-
اى ابوالحسن ! خدا را! خدا را! عرب ها در جنگ گاهى فرار مى کنند و گاهى حمله مى آورند، و حمله جدید، خسارت فرار را جبران مى کند.
گویا خود را کنترل کرد و چهره اش را از من برگردانید. از آن وقت تاکنون همواره آن وحشتى که آن روز از هیبت على علیه السلام بر دلم نشسته ، هرگز فراموش نکرده ام !(18)


(17) مراسم خواستگارى حضرت فاطمه علیهاالسلام  

على علیه السلام مى فرماید:
برخى از صحابه نزد من آمدند و گفتند:
-
چه مى شود محضر رسول الله صلى الله علیه و آله برسى و درباره ازدواج فاطمه علیه السلام با ایشان سخن بگویى !
من خدمت پیغمبر صلى الله علیه و آله رسیدم ، هنگامى که مرا دیدند، خنده اى بر لبانشان ظاهر شد و سپس فرمودند:
-
یا اباالحسن ! براى چه آمدى ؟ چه مى خواهى ؟
من از خویشاوندى و پیش قدمى خود در اسلام و جهاد خویش در رکاب آن حضرت سخن گفتم .
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:
-
یا على ! راست گفتى و حتى بهتر از آنى که گفتى .
عرض کردم :
-
یا رسول الله ! من براى خواستگارى آمده ام ، آیا فاطمه را به همسرى من قبول مى کنید؟
پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود:
-
على ! پیش از تو هم بعضى براى خواستگارى فاطمه آمده اند و چون موضوع را با فاطمه در میان مى گذاشتم ، معمولا آثار نارضایتى در سیماى وى نمایان مى گشت ، اما اکنون تو چند لحظه صبر کن ! تا من برگردم .
رسول خدا صلى الله علیه و آله نزد فاطمه رفت آن بانو از جا برخاست به استقبال حضرت شتافت و عباى پیغمبر را از دوش گرفت ، کفش از پاى حضرت بیرون آورد و آب آماده کرد و با دست خویش پاى حضرت را شست و سپس در جاى خود نشست .
آن گاه پیامبر صلى الله علیه و آله به ایشان فرمود:
فاطمه جان ! على بن ابى طالب کسى است که تو از خویشاوندى و فضیلت و اسلام او به خوبى باخبرى و من نیز از خداوند خواسته بودم که تو را به همسرى بهترین و محبوبترین فرد نزد خدا در آورد. حال ، او از تو خواستگارى کرده است . تو چه صلاح مى دانى ؟
فاطمه ساکت ماند و چهره شان را از پیامبر برگرداند! رسول خدا رضایت را از سیماى زهرا علیه السلام دریافت .
آن گاه از جا برخاست و فرمود:
الله اکبر! سکوت زهرا نشان از رضایت اوست .
جبرئیل علیه السلام به نزد حضرت آمد و گفت :
اى محمد! فاطمه را به ازدواج على در آور! خداوند فاطمه را براى على پسندیده و على را براى فاطمه .
با این کیفیت ، پیغمبر فاطمه علیه السلام را به ازدواج من در آورد.
پس از آن ، رسول خدا صلى الله علیه و آله نزد من آمده ، دستم را گرفتند و فرمودند:
برخیز به نام خدا و بگو: ((على برکة الله ، و ماشاء الله ، لا حول الا بالله توکلت على الله ))
آن گاه مرا آوردند در کنار فاطمه علیه السلام نشاندند و فرمودند:
-
خدایا! این دو، محبوبترین خلق تو در نزد منند، آنان را دوست بدار و خیر و برکت بر فرزندانشان عطا فرما و از جانب خود نگهبانى بر آنان بگمار و من هر دوى آنان و فرزندانشان را از شر شیطان ، به تو مى سپارم .(19)


(18) جهیزیه حضرت زهرا علیهاالسلام  

هنگامى که پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم قصد داشت حضرت زهرا علیهاالسلام را براى على تزویج کند، فرمود:
-
اى على ! برخیز و زرهت را بفروش !
على علیه السلام هم آن را فروخت و پولش را براى خرید جهیزیه در اختیار حضرت گذاشت . سپس پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم به اصحاب دستور فرمود، براى فاطمه لوازم خریده شود. بعضى از وسایل خریده شده عبارت بودند از:
پیراهنى به هفت درهم
نقاب به چهار درهم
قطیفه سیاه خیبرى
تختخواب بافته شده از برگ و لیف خرما
دو عدد تشک که درون یکى از آنها با پشم گوسفند و درون دیگرى با لیف خرما پر شده بود.
چهار بالش از پوست طایف ، میانش از علف اذخر پر کرده بودند.
پرده اى از پشم
یک تخته حصیر حجرى (نام شهرى است در یمن )
یک دستاس
یک طشت مسى
مشکى از پوست
کاسه چوبین
یک ظرف آب
یک سبوى سبز
یک آفتابه
دو کوزه سفالى
یک سفره ى چرمى
یک چادر بافت کوفه
یک مشک آب
مقدارى عطریات
اصحاب پس از خرید، اشیا را به خانه حضرت آوردند. پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم با دست مبارکش آنها را زیر و رو مى کرد و مبارک باد مى گفت .(20)


(19) تسبیحات حضرت زهرا علیهاالسلام  

امیرالمؤ منین علیه السلام به یکى از اصحاب فرمود:
-
مى خواهى از وضع خود و فاطمه علیهاالسلام براى تو صحبت کنم ؟
فاطمه در خانه من آن قدر آب آورد که آثار مشک بر سینه اش پیدا بود و آن قدر آسیاب کرد که دست هایش پینه بست و چنان در نظافت و پاک کردن خانه و پختن غذا زحمت کشید که لباسهایش کثیف و مندرس شد و او بسیار صدمه دید!
به همین خاطر به فاطمه توصیه کردم خوب است محضر رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم برسى و جریان را بیان نمایى ، شاید جهت کمک به تو خادمى بفرستد تا از این همه زحمت خلاص شوى ! فاطمه علیهاالسلام این توصیه مرا قبول کرد و نزد پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم رفت ، اما چون ایشان را مشغول صحبت با اصحاب مى بیند، بدون آنکه خواسته اش را بگوید، باز مى گردد.
رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم که متوجه شده بودند فاطمه براى حاجتى آمده و بدون هیچ گونه صحبتى به خانه خود برگشته ، فرداى آن روز به منزل ما تشریف آوردند، و پس از سلام در کنار ما نشستند و آن گاه فرمودند:
-
فاطمه جان ! دیروز به چه منظور پیش من آمدى ؟
فاطمه علیهاالسلام از خجالت نتوانست حاجتش را بگوید: من عرض ‍ کردم :
-
یا رسول الله ! آن قدر آب آورده که بند مشک در سینه اش اثر گذاشته و آن قدر آسیاب گردانیده که دست هایش تاول کرده و... لذا گفتم محضر شما برسد شاید خادمى به ایشان مرحمت نمایید تا زحمت هایش کمتر شود.
رسول خدا فرمود:
مى خواهى مطلبى به شما بیاموزم که از خادم بهتر است . وقتى که خواستى بخوابید 33 مرتبه بگویید سبحان الله و 33 مرتبه بگویید الحمد لله و 34 مرتبه بگویید الله اکبر.(21) این ذکر صد مرتبه است ولى در نامه اعمال هزار حسنه (ثواب ) دارد.
فاطمه جان ! اگر این ذکرها را هر روز صبح بگویى خداوند خواسته هاى دنیا و آخرتت را برآورده خواهد کرد. فاطمه زهرا در جواب سه مرتبه گفت :
از خدا و پیغمبر راضى هستم .(22)
در جاى دیگر آمده است :
وقتى که فاطمه (ع ) شرح حالش را بیان کرد و کنیزى خواست ، ناگهان اشک در چشمان پیامبر صلى الله علیه وآله حلقه زد و فرمود:
-
فاطمه جان ! به خدا سوگند! هم اکنون چهار صد نفر فقیر در مسجد هستند که نه غذا دارند و نه لباس ! مى ترسم اگر کنیز داشته باشى اجر و ثواب خدمت در خانه از تو گرفته شود! مى ترسم على بن ابى طالب علیه السلام در قیامت از تو مطالبه حق کند! سپس تسبیحات حضرت زهرا علیهاالسلام را به آن بانو یاد داد، آن گاه به فاطمه علیهاالسلام گفتم :
-
براى نیازهاى دنیوى نزد رسول خدا علیهاالسلام رفتى ، ولى خداوند ثواب آخرت به ما مرحمت فرمود.(23)


(20) حضرت فاطمه علیهاالسلام و ارزش تعلیم  

زنى خدمت حضرت فاطمه علیهاالسلام رسید و گفت :
-
مادر ناتوانى دارم که در مسائل نمازش به مساءله مشکلى برخورد کرده و مرا خدمت شما فرستاد که سؤ ال کنم .
حضرت فاطمه علیهاالسلام جواب آن مساءله را داد. آن زن همین طور مساءله دیگرى پرسید تا ده مساءله شد. حضرت همه را پاسخ داد. سپس ‍ آن زن از کثرت سؤ ال خجالت کشید و عرض کرد:
-
اى دختر رسول خدا! دیگر مزاحم نمى شوم .
حضرت فرمود: نگران نباش ! باز هم سؤ ال کن ! با کمال میل جواب مى دهم ، زیرا اگر کسى اجیر شود که بار سنگینى را بر بام حمل کند و در عوض آن ، مبلغ صد هزار دینار اجرت بگیرد، آیا از حمل بار خسته مى شود؟
زن گفت :
-
نه ! خسته نمى شود، زیرا در برابر آن مزد زیادى دریافت مى کند.
حضرت فرمود:
-
خدا در برابر جواب هر مساءله اى بیشتر از اینکه بین زمین و آسمان پر از مروارید باشد، به من ثواب مى دهد! با این حال ، چگونه از جواب دادن به مساءله خسته شوم ؟ از پدرم شنیدم که فرمود:
((علماى شیعه من روز قیامت محشور مى شوند، و خداوند به اندازه علوم آنان و درجات کوششان در راه هدایت مردم ، برایشان ثواب و پاداش در نظر مى گیرد و به هر کدامشان تعداد یک میلیون حله از نور عطا مى کند. سپس منادى حق تعالى ندا مى کند: اى کسانى که یتیمان (پیروان ) آل محمد را سرپرستى نمودید، در آن وقت که دستشان به اجدادشان (پیشوایان دین ) نمى رسید، که در پرتو علوم شما ارشاد شدند و دیندار زندگى کردند. اکنون به اندازه اى که از علوم شما استفاده کرده اند، به ایشان خلعت بدهید!
حتى به بعضى آنان صد هزار خلعت داده مى شود. پس از تقسیم خلعت ها، خداوند فرمان مى دهد: بار دیگر به علما خلعت بدهید. تا خلعتشان تکمیل گردد.
سپس دستور مى رسد دو برابرش کنید همچنین درباره شاگردان علما که خود شاگرد تربیت کرده اند چنین کنید...
آنگاه حضرت فاطمه به آن زن فرمود:
اى بنده خدا! یک نخ از این خلعتها هزار هزار مرتبه از آنچه خورشید بر آن مى تابد بهتر است . زیرا امور دنیوى تواءم با رنج و مشقت است اما نعمتهاى اخروى عیب و نقص ندارد.(24)

 

21) برترى علمى حضرت فاطمه علیهاالسلام و ارزش علم  

دو نفر زن ، که یکى مؤ من و دیگرى از دشمنان اسلام بود، در مطلبى دینى با هم اختلاف نظر داشتند.
براى حل اختلاف ، محضر حضرت فاطمه علیهاالسلام رسیدند و موضوع را طرح کردند.
چون حق با زن مؤ من بود، حضرت فاطمه علیهاالسلام گفتارش را با دلیل و برهان تاءیید کرد و بدین وسیله زن مؤ من بر زن دشمن پیروز گشت و از این پیروزى خوشحال شد.
حضرت فاطمه علیهاالسلام به زن مؤ من فرمود:
فرشتگان خدا بیشتر از تو شادمان گشتند و غم و اندوه شیطان و پیروانش ‍ نیز بیشتر از غم و اندوه زن دشمن مى باشد.
امام حسن عسکرى علیه السلام مى فرماید:
((در عوض خدمتى که فاطمه به این زن مؤ من کرد، بهشت و نعمت هاى بهشتى اش را هزار هزار برابر آنچه قبلا تعیین شده بود، قرار دهید و همین روش را درباره هر دانشمندى که با علمش مؤ منى را تقویت کند - که بر معاندى پیروز گردد - مراعات کنید و ثوابش را هزار هزار برابر قرار دهید!))(25)


(22) الجار ثم الدار! 

امام حسن علیه السلام مى فرماید:
مادرم زهرا علیهاالسلام را در شب جمعه دیدم تا سپیده صبح مشغول عبادت و رکوع و سجود بود و مؤ منین را یک یک نام مى برد و دعا مى کرد، اما براى خودش دعا نکرد عرض کردم :
-
مادر جان چرا براى خودتان دعا نمى کنید؟
فرمودند:
-
فرزندم اول همسایه ، بعد خویشتن ! (الجار ثم الدار!)(26)


(23) خنده و گریه فاطمه علیهاالسلام  

عایشه - همسر پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم - اظهار مى کند:
فاطمه شبیه تر از هر کسى به رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم بود. هنگامى که به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم مى رسید، حضرت با آغوش باز از او استقبال مى کرد و دست هایش را مى گرفت و در کنار خود مى نشاند، و هرگاه پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم بر فاطمه علیهاالسلام وارد مى شد، ایشان برمى خاست و دست هاى حضرت را با اشتیاق مى بوسید.
آن زمان که رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم در بستر مرگ آرمیده بود، فاطمه علیهاالسلام را به طور خصوصى پیش خود خواند، و آهسته با وى سخن گفت ، کمى بعد فاطمه علیهاالسلام را دیدم که گریه مى کرد! سپس پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم بار دیگر با او آهسته صحبت کرد. این بار، فاطمه علیهاالسلام خندید! با خود گفتم :
این نیز یکى از برترى هاى فاطمه علیهاالسلام بر دیگران است که هنگام گریه و ناراحتى توانست بخندد.
علت را از فاطمه علیهاالسلام پرسیدم ، فرمود:
-
در این صورت اسرار را فاش ساخته ام و فاش کردن اسرار ناپسند است .
پس از آنکه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم رحلت کرد، به فاطمه علیهاالسلام عرض کردم :
-
علت گریه و سبب خنده شما در آن روز چه بود؟
در پاسخ فرمود:
-
آن روز، پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم نخست به من خبر داد که از دنیا مى رود، گریه کردم ! سپس به من فرمود: تو اولین کسى هستى که از اهل بیتم به من مى پیوندى ، لذا شاد شدم و خندیدم !(27)


(24) غلام تیزهوش  

یکى از غلامان امام حسن علیه السلام خلافى را مرتکب شد. حضرت قصد داشت او را مجازات کند. غلام براى خلاصى از تنبیه ، این آیه را خواند و گفت :
سرورم ! ((الکاظمین الغیظ.(28)))
حضرت فرمود:
-
خشم خودم را فرو خوردم .
غلام گفت :
مولایم ! ((والعافین عن الناس .(29)))
حضرت فرمود:
-
از گناه تو در گذشتم .
غلام در آخر گفت :
-
((والله یحب المحسنین .(30)))
حضرت فرمود: تو را آزاد کردم و دو برابر آنچه پیشتر از من مى گرفتى براى تو مقرر مى سازم !(31)


(25) شجاع تر از پسر على علیه السلام !  

در جنگ جمل ، حضرت على علیه السلام فرزندش محمد حنفیه را طلبید و نیزه خود را به او داد و فرمود:
-
با این نیزه به سپاه دشمن حمله کن !
محمد حنیفه نیزه را گرفت و به دشمن حمله کرد، گروهى از سپاه دشمن جلوى او را گرفتند، او نتوانست پیش روى کند، به عقب برگشت و به خدمت پدر رسید. در این هنگام ، امام حسن علیه السلام نیزه را گرفت و به سوى دشمن شتافت . پس از مدتى ، با نیزه اى خون آلود نزد پدر آمد. هنگامى که محمد حنفیه آن شجاعت را از امام علیه السلام مشاهده کرد، بر اثر احساس شکست ، سرخ و سرافکنده شد. حضرت على علیه السلام به او فرمود:
-
ناراحت نباش ! او پسر پیامبر و تو پسر على هستى !(32)


(26) پاسخ منفى به خواستگارى معاویه  

پس از شهادت امیر مؤ منان على علیه السلام ، معاویه بر اریکه قدرت تکیه زد و حکمران سراسر سرزمین هاى اسلامى شد.
به مروان که از طرف او فرماندار مدینه گشته بود، در ضمن نامه اى دستور داد دختر عبدالله بن جعفر (برادر زاده على علیه السلام ) را براى پسرش یزید خواستگارى کند و تذکر داده بود که هر اندازه پدرش مهریه خواست ، مى پذیرم و هر قدر قرض داشته باشد مى پردازم ، به اضافه اینکه این وصلت ، سبب صلح بین بنى هاشم و بنى امیه خواهد شد.
مروان پس از دریافت نامه براى خواستگارى نزد عبدالله بن جعفر آمد. عبدالله گفت :
-
اختیار زنان ما با حسن بن على علیه السلام است ، دخترم را از او خواستگارى کن !
مروان به حضور امام حسن علیه السلام رسید و دختر عبدالله را خواستگارى کرد.
امام حسن علیه السلام فرمود:
-
هر کسى را در نظر دارى دعوت کن تا من نظرم را در آن جمع بگویم .
او نیز بزرگان طایفه بنى هاشم و بنى امیه را دعوت کرد و همه حاضر شدند.
مروان در میان جمع برخاست و پس از حمد و ثناى خداوند چنین گفت :
-
معاویه به من فرمان داده تا زینب دختر عبدالله بن جعفر(33) را براى یزید بن معاویه با این شرایط خواستگارى کنم :
1-
هر اندازه پدرش مهریه تعیین کند، مى پذیریم .
2-
هر قدر پدرش قرض داشته باشد او را ادا مى کنیم .
3-
این وصلت موجب صلح بین دو طایفه بنى امیه و بنى هاشم مى گردد.
4-
یزید بن معاویه فردى است که نظیر ندارد! به جانم سوگند، افتخار شما به یزید بیشتر از افتخار یزید به شماست !
5-
یزید کسى است که به برکت سیماى او از ابر طلب باران مى شود!
آن گاه سکوت نمود و کنار نشست .
امام حسن پس از اینکه حمد و ثناى خداى را بجاى آورد به مروان فرمود:
اما در مورد مهریه ، ما هرگز در تعین مهریه براى دختران و بستگان پیغمبر از سنت آن حضرت (34) تجاوز نمى کنیم .
و در مورد اداى قرض هاى پدرش ؛ چه وقت زن هاى ما قرض هاى پدرانشان را داده اند که چنین مطلبى پیشنهاد شود!
درباره صلح دو طایفه باید بگویم : ((فانا عادیناکم لله و فى الله فلانصالحکم للدنیا))
((دشمنى ما با شما، براى خدا و در راه خدا است ، بنابراین براى دنیا با شما صلح نمى کنیم .))
در مورد اینکه افتخار ما به وجود یزید بیشتر از افتخار یزید به ما است ، اگر مقام خلافت بالاتر از مقام نبوت است ، ما باید بر یزید افتخار کنیم و اگر مقام نبوت بالاتر از مقام خلافت است او باید به وجود ما افتخار کند.
اما اینکه گفتى به برکت چهره یزید، از ابر طلب باران مى شود، این مقام فقط به محمد و خاندان محمد صلى الله علیه و آله وسلم منحصر است که از برکت چهره نورانى آنان طلب باران مى شود.
صلاح ما این است که دختر عبدالله را به ازدواج پسر عمویش قاسم بن محمد بن جعفر در آوریم و من هم اکنون او را به ازدواج قاسم در آوردم ، و مهریه اش را زمین مزروعى که در مدینه دارم قرار دادم ... همین زمین مزروعى زندگى آنان را تاءمین مى کند و دیگر نیازى به دیگران نیست .
مروان گفت :
-
اى بنى هاشم ! آیا این گونه با ما رو به رو مى شوید و به سخنان ما پاسخ مى دهید و صریح کارشکنى مى کنید؟
امام حسن علیه السلام فرمود:
-
آرى ! هر یک از این پاسخ ‌ها، در برابر هر یک از مواد سخنان شما است .
مروان از گرفتن جواب مثبت ، ماءیوس شد و ماجرا را در ضمن نامه اى براى معاویه ، نوشت .
معاویه گفت :
-
ما از ایشان خواستگارى کردیم ، جواب منفى به ما دادند، ولى اگر آنان از ما خواستگارى کنند، جواب مثبت خواهیم داد!(35)


(27) حمایت از حیوانات ! 

روزى امام حسن علیه السلام حین غذا خوردن ، جلوى سگى که در نزدیکى ایشان ایستاده بود، چند لقمه غذا انداخت .
کسى پرسید:
-
یابن رسول الله ! اجازه مى دهید سگ را دور کنم ؟
حضرت فرمود:
-
به حیوان کارى نداشته باش !
من از خدایم حیا مى کنم که جاندارى نگاه به غذاى من کند و من غذایش ندهم و برانمش !(36)


(28) چه کسى براى حسینم گریه مى کند؟ 

هنگامى که پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم شهادت حسین علیه السلام و سایر مصیبت هاى او را به دختر خود، خبر داد؛ فاطمه علیهاالسلام سخت گریه نمود و عرض کرد:
-
پدر جان ! این گرفتارى چه زمانى رخ مى دهد؟
رسول خدا فرمود:
-
زمانى که من و تو و على در دنیا نباشیم .
آن گاه گریه فاطمه شدیدتر شد. عرض کرد:
-
چه کسى بر حسینم گریه مى کند، و به عزادارى او قیام مى نماید؟
پیامبر فرمود:
-
فاطمه ! زنان امتم بر زنان اهل بیتم ، و مردان بر مردان گریه مى کنند و در هر سال ، عزادارى او را تجدید مى کنند. روز قیامت که فرا رسد، تو براى زنان شفاعت مى کنى و من براى مردان ، و هر که بر گرفتارى حسین گریه کند، دست او را مى گیریم و داخل بهشت مى کنیم . فاطمه جان ! تمام دیده ها روز قیامت گریان است ، مگر چشمى که بر مصیبت حسین گریه کند! آن چشم براى رسیدن به نعمت هاى بهشت خندان است !(37)


(29) نسخه اى براى گناه کردن ! 

مردى خدمت امام حسین علیه السلام رسید، و عرض کرد که شخص ‍ گنه کارى هستم و نمى توانم خود را از معصیت نگهدارم ، لذا نیازمند نصایح آن حضرت مى باشم . امام علیه السلام فرمودند:
پنج کار را انجام بده ، بعد هر گناهى مى خواهى بکن !
اول : روزى خدا را نخور، هر گناهى مایلى بکن !
دوم : از ولایت خدا خارج شو، هر گناهى مى خواهى بکن !
سوم : جایى را پیدا کن که خدا تو را نبیند، سپس هر گناهى مى خواهى بکن !
چهارم : وقتى ملک الموت براى قبض روح تو آمد اگر توانستى او را از خودت دور کن و بعد هر گناهى مى خواهى بکن !
پنجم : وقتى مالک دوزخ تو را داخل جهنم کرد، اگر امکان داشت داخل نشو و آن گاه هر گناهى مایلى انجام بده !(38)


(30) وفادارى اصحاب امام حسین علیه السلام  

در شب عاشورا اصحاب باوفاى امام حسین علیه السلام هر کدام با زبانى ، وفادارى خود را اعلام کردند. به محمد بن بشر خضرمى - یکى از یاران ایشان تازه خبر رسید که پسرش در مرز رى به دست کافران اسیر شده است ، محمد گفت :
-
اجر و ثواب خود و پسرم را از خداوند مى خواهم . من دوست ندارم که پسرم گرفتار باشد و من بعد از او زنده بمانم !
امام حسین علیه السلام که سخن او را شنید، فرمود:
-
بیعتم را از تو برداشتم . آزادى ، برو براى آزادى پسرت کوشش کن !
محمد بن بشر گفت :
-
درندگان مرا بدرند و زنده بخورند، اگر از تو جدا گردم !
امام حسین علیه السلام پنج لباس برد یمانى - که قیمت آنها هزار دینار بود - به او داد و فرمود:
-
اینها را به پسرت دیگرت بده تا با دادن این لباس ها به دشمن (به عنوان هدیه ) برادرش را از اسارت آزاد سازد.(39)


(31) عاقبت ابن زیاد! 

ابراهیم (پسر مالک اشتر) سرهاى بریده ابن زیاد و سران دشمن را براى مختار فرستاد. مختار در حال غذا خوردن بود که سرهاى بریده دشمنان را در کنار وى به زمین ریختند.
مختار گفت :
-
سر مقدس حسین علیه السلام را هنگامى که ابن زیاد غذا مى خورد نزدش آوردند، اکنون حمد و سپاس خداوند را که سر نحس ابن زیاد در هنگام غذا خوردن نزد من آورده شده است !
در این هنگام ، مار سفیدى در میان سرها پیدا شد و درون سوراخ بینى ابن زیاد رفت و از سوراخ گوش او بیرون آمد، و این عمل چندین بار تکرار شد!
مختار پس از صرف غذا برخاست و با کفشى که در پایش بود به صورت نحس ابن زیاد زد، سپس کفشش را نزد غلامش انداخت و گفت :
-
این کفش را بشوى که آن را بر صورت کافرى نجس نهادم !
مختار سرهاى نحس دشمنان را براى محمد حنفیه در حجاز فرستاد.
محمد حنفیه نیز سر ابن زیاد را نزد امام سجاد علیه السلام فرستاد، امام علیه السلام در آن هنگام مشغول غذا خوردن بودند، فرمودند:
-
روزى که سر مقدس پدرم را نزد ابن زیاد آوردند او غذا مى خورد. از خداوند خواستم ، مرا زنده نگهدارد تا سر بریده ابن زیاد را در کنار سفره غذا بنگرم . خداوند را سپاس که اکنون دعایم مستجاب شد.(40)


(32) موعظه خام !  

روزى امام سجاد علیه السلام در منى به حسن بصرى برخورد که مردم را موعظه مى کرد امام علیه السلام فرمود:
-
اى حسن ! ساکت باش تا من سؤ الى از تو بکنم !
آیا در سرانجام کار از این حال که بین خود و خدا دارى راضى خواهى بود؟
پاسخ داد:
-
خیر! راضى نخواهم بود.
-
آیا در فکر تغییر این وضع خود هستى تا به وضع و حال شایسته اى که مورد رضایت تو باشد؟
حسن بصرى مدتى سر به زیر انداخت ، سپس گفت :
-
هر بار با خود عهد مى کنم که این حال را تغییر دهم ولى متاءسفانه چنین نمى شود و فقط در حد حرف باقى مى ماند.
حضرت فرمود:
-
آیا امیدوارى بعد از محمد صلى الله علیه وآله پیغمبرى بیاید که با تو سابقه آشنایى داشته باشد؟
-
خیر!
-
آیا امیدوارى غیر از این ، جهان دیگرى باشد که در آن کارهاى نیک انجام دهى ؟
-
خیر!
-
آیا اگر کسى مختصر عقلى داشته باشد، به همین اندازه که تو راضى هستى ، از خود راضى بود، تویى که به طور جدى سعى در تغییر حال خود نمى کنى - و امید هم ندارى پیامبر دیگرى بیاید و دنیاى دیگرى باشد که در آنجا به اعمال شایسته مشغول شوى ! - حال ، مردم را نیز موعظه مى کنى ؟
همین که امام علیه السلام رد شد، حسن بصرى پرسید:
-
این شخص که بود؟
گفتند:
-
على بن حسین علیه السلام
گفت :
-
اینان (اهل بیت ) منبع علم و دانش اند.
از آن پس دیگر کسى ندید حسن بصرى موعظه اى بکند.(41)


(33) عاقبت کسى که حدیث پیامبر صلى الله علیه وآله را مسخره کرد! 

امام زین العابدین علیه السلام فرمود:
انسان نمى داند با مردم چه کند! اگر بعضى امور که از پیامبر صلى الله علیه وآله شنیده ایم به آنان بگوییم ممکن است مورد تمسخر قرار دهند، از طرفى طاقت هم نداریم این حقایق را ناگفته بگذاریم !
ضمرة بن معبد گفت :
-
شما آنچه شنیده اید بگویید!
فرمود:
-
مى دانید وقتى دشمن خدا را در تابوت مى گذارند، و به گورستان مى برند، چه مى گوید؟
-
خیر!
-
به کسانى که او را مى برند مى گوید:
آیا نمى شنوید؟ از دشمن خدا به شما شکایت دارم که مرا فریب داد و به این روز سیاه انداخت و نجاتم نداد. من شکایت دارم از دوستانى که با من دوستى کردند و مرا خوار نمودند و از اولادى که حمایتشان کردم ولى مرا ذلیل کردند و از خانه اى که ثروتم را در آبادى آن خرج کردم ولى سرانجام ، دیگران آنجا ساکن شدند. به من رحم کنید! این قدر عجله نکنید!
ضمرة گفت :
-
اگر بتواند به این خوبى صحبت کند ممکن است حتى حرکت کند و روى شانه حاملین بنشیند!
امام علیه السلام فرمود:
-
خدایا! اگر ضمرة سخنان پیغمبر صلى الله علیه وآله را مسخره مى کند از او انتقام بگیر!
ضمرة چهل روز زنده بود و بعد فوت کرد. غلام وى که در کنار جنازه اش ‍ بود، پس از مراسم دفن محضر امام زین العابدین علیه السلام رسید و در کنار وى نشست . امام فرمود:
-
از کجا مى آیى ؟
عرض کرد:
-
از دفن ضمرة . وقتى که خاک بر او ریختند صدایش را شنیدم که کاملا آن صدا را در زمان زندگى اش مى شناختم . مى گفت :
-
واى بر تو ضمرة بن معبد! امروز هر دوستى که داشتى خوارت کرد و عاقبت رهسپار جهنم شدى که پناهگاه و خوابگاه ابدى توست .
امام زین العابدین فرمود:
-
از خداوند عافیت مساءلت دارم ، زیرا سزاى کسى که حدیث پیغمبر صلى الله علیه وآله را مسخره کند، همین است . (42)


(34) طلب روزى حلال ، صدقه است !  

امام زین العابدین علیه السلام سحرگاه در طلب روزى از منزل خارج شد، عرض کردند:
-
یابن رسول الله ! کجا مى روید؟
فرمود:
-
از منزل بیرون آمدم تا براى خانواده ام صدقه اى بدهم .
عرض کردند:
-
چطور به خانواده تان صدقه مى دهید؟
فرمود:
-
هرکس از راه حلال روزى را به دست آورد (و براى خانواده خود خرج نماید) در پیشگاه خداوند براى او صدقه محسوب مى شود! (43)


(35) مناجات امام سجاد علیه السلام در کنار کعبه  

طاووس یمانى مى گوید:
على بن الحسین علیه السلام را دیدم که از وقت عشا تا سحر به دور کعبه طواف مى کرد و به عبادت پروردگار مشغول بود.
وقتى که خلوت شد و حجاج به منازلشان رفتند، به آسمان نگاهى کرد و گفت :
خدایا! ستارگان در افق ناپدید شدند و چشم هاى مردم به خواب رفته و درهاى رحمت تو بر روى همه نیازمندان درگاهت باز است .
به پیشگاه با عظمت تو رو آوردم تا بر من رحم نمایى و مرا مورد عفو و گذشت خود قرار دهى و روز قیامت در صحراى محشر چهره جدم محمد صلى الله علیه وآله را به من بنمایانى .
سپس در حال ناله و گریه چنین دعا مى کردند:
((و بعزتک و جلالک ، ما اردت بمعصیتى مخالفتک و ما عصیتک و انا بک شاک ، و لا بنکالک جاهل و لا لعقوبتک متعرض و لکن سولت بى نفسى و اعاننى على ذلک سترک المرخى به على ))
خدایا! به عزت و جلالت سوگند با نافرمانى خود قصد مخالفت تو را نداشتم و تمردم از این جهت نیست که در حقانیت تو شک و تردید دارم و یا از عذابت بى خبرم و یا به شکنجه تو اعتراض دارم بلکه از این روست که مرا هواى نفس فریفته و پرده پوشى تو بر این امر کمک کرد، بارالهى ! اکنون چه کسى مرا از عذاب تو مى رهاند و چنگ به دامان که بزنم اگر دست مرا قطع بکنى ... واى بر من ! هرچه عمرم طولانى شود، گناهانم بیشتر مى گردد و توبه نمى کنم . آیا وقت آن نرسیده است که حیا کنم ؟ سپس گریست و گفت :
اى منتهاى آمال و آرزوها! آیا با این همه امید و محبتى که به تو دارم مرا در آتش مى سوزانى ؟ چقدر کارهاى زشت و شرم آورى نموده ام ! میان مردم جنایتکارتر از من کسى نیست ! باز اشک ریخت و گفت :
خدایا! تو از هر عیب و نقص منزهى ، مردم چنان تو را معصیت مى کنند مثل اینکه تو آنان را نمى بینى ، و چنان حلم مى ورزى که گویا تو را نافرمانى نکرده اند و طورى به خلق محبت مى کنى ، مثل اینکه به آنان نیازمندى ، با اینکه خدایا تو از همه آنها بى نیازى .
آنگاه بر روى زمین افتاد و غش کرد. من نزدیک رفتم سر او را بر زانو نهادم ، چنان گریه کردم که قطرات اشکم بر صورت آن حضرت چکید. برخواست و نشست و فرمود:
کیست مرا از مناجات با پروردگارم باز داشت ؟
عرض کردم :
فرزند رسول خدا! من طاووس یمانى ام . این ناله و فغان چیست ؟ ما جنایتکاران سیاه رو هستیم که باید آه و ناله داشته باشیم نه شما! که پدرت حسین علیه السلام و مادرت فاطمه علیهاالسلام و جدت رسول اکرم صلى الله علیه وآله است .
روى به من کرد و فرمود:
چه دور رفتى اى طاووس ! از پدر و مادر و جدم سخن مگو. خداوند بهشت را آفریده براى بنده مطیع و نیکوکار، گرچه غلام سیاه حبشى باشد و جهنم را آفریده براى بنده معصیت کار، گرچه سید قریشى باشد.(44) مگر نشنیده اى خداوند مى فرماید:
((فاذا نفخ فى الصور فلاانساب بینهم یومئذ و لا یتسائلون .))(45)
به خدا سوگند! فردا جز عمل صالح چیزى برایت سودى نمى بخشد.(46)


(36) توشه بر دوش به سوى آخرت ! 

زهرى مى گوید:
در شبى تاریک و سرد، على بن حسین علیه السلام را دیدم که مقدارى آذوقه به دوش گرفته ، مى رود. عرض کردم :
-
یابن رسول الله ! این چیست ، به کجا مى برید؟
حضرت فرمودند:
-
زهرى ! من مسافرم . این توشه سفر من است . مى برم در جاى محفوظى بگذارم (تا هنگام مسافرت دست خالى و بى توشه نباشم !)
گفتم :
-
یابن رسول الله ! این غلام من است ، اجازه بفرما این بار را به دوش ‍ بگیرد و هر جا مى خواهى ببرد.
فرمودند:
-
تو را به خدا بگذار من خودم بار خود را ببرم ، تو راه خود را بگیر و برو با من کارى نداشته باش !
زهرى بعد از چند روز حضرت را دید، عرض کرد:
-
یابن رسول الله ! من از آن سفرى که آن شب درباره اش سخن مى گفتى ، اثرى ندیدم !
فرمود:
-
سفر آخرت را مى گفتم و سفر مرگ نظرم بود که براى آن آماده مى شدم !
سپس آن حضرت هدف خود را از بردن آن توشه در شب به خانه هاى نیازمندان توضیح داد و فرمود:
-
آمادگى براى مرگ با دورى جستن از حرام و خیرات دادن به دست مى آید.(47)


(37) حرمت شوخى با زن نامحرم ! 

ابوبصیر رحمة الله مى گوید:
در کوفه بودم ، به یکى از بانوان درس قرائت قرآن مى آموختم . روزى در یک موردى با او شوخى کردم !
مدت ها گذشت تا اینکه در مدینه به حضور امام باقر علیه السلام رسیدم . آن حضرت مرا مورد سرزنش قرار داد و فرمود:
-
کسى که در حال خلوت گناه کند، خداوند نظر لطفش را از او برمى گرداند، این چه سخنى بود که به آن زن گفتى ؟
از شدت شرم ، سرم را پایین انداخته و توبه نمودم . امام باقر علیه السلام فرمود:
-
مراقب باش که تکرار نکنى .(48)


(38) سفارش هایى از امام باقر علیه السلام  

جابر جعفى نقل مى کند:
بعد از خاتمه اعمال حج ، با جمعى به خدمت امام محمد باقر علیه السلام رسیدیم . هنگامى که خواستیم با حضرت وداع کنیم ، عرض ‍ کردیم توصیه اى بفرمایند!
اظهار داشتند:
-
اقویاى شما به ضعفا کمک کنند!
اغنیا از فقرا دلجویى نمایند!
هر یک از شما خیر خواه برادر دینى اش باشد. و آنچه براى خود مى خواهد براى او نیز بخواهد!
اسرار ما را از نااهلان مخفى دارید، و مردم را بر ما مسلط نکنید!
به گفته هاى ما و آنچه از ما به شما مى رسانند توجه کنید؛ اگر دیدید موافق قرآن است ، آن را بپذیرید و چنانچه آن را موافق قرآن نیافتید، بر زمین بیاندازید!
اگر مطلبى بر شما مشتبه شد، درباره آن تصمیمى نگیرید و آن را به ما عرضه دارید تا آن طور که لازم است براى شما تشریح کنیم .
اگر شما چنین بودید که توصیه شد و از این حدود تجاوز نکردید و پیش ‍ از زمان قائم ما کسى از شما بمیرد، شهید از دنیا رفته است . هر کس قائم ما را درک کند و در رکاب او کشته شود، ثواب دو شهید دارد و هر کس در رکاب او یکى از دشمنان ما را به قتل برساند، ثواب بیست شهید خواهد داشت .(49)


(39) اگر پیش از ملاقات قائم (عج ) بمیرم ! 

عبدالحمید واسطى نقل مى کند، به امام محمد باقر علیه السلام عرض ‍ کردم :
به خدا قسم دکان هاى خود را به انتظار ظهور امام زمان (عج ) رها کردیم ، تا جایى که اکنون چیزى نمانده از فقر و بیچارگى ، دست گدایى پیش مردم دراز کنیم !
فرمود:
-
این عبدالحمید! آیا گمان مى کنى اگر کسى خود را وقف راه خدا کند، خداوند راه روزى را به روى او نمى گشاید؟ والله ! خداوند در رحمت خود را به روى او خواهد گشود.
رحمت خدا بر کسى که خود را در اختیار ما گذاشته و ما را و امر ما را زنده نگه مى دارد.
عرض کردم :
-
اگر من پیش از آنکه به ملاقات قائم شما مشرف گردم ، بمیرم ، چگونه خواهم بود؟
فرمود:
-
هر کدام از شما که مى گوید:
اگر قائم آل محمد (عج ) را ببینم به یارى او بر مى خیزم ، مانند کسى است که در رکاب او شمشیر بزند و کسى که در رکاب وى شهید گردد، مثل این است که دوبار شهید شده است .
(
در روایت دیگرى نقل شده :
مثل کسى است که در رکاب او شمشیر زند؛ بلکه مثل کسى است که با وى شهید شود.)(50)


(40) نوشته اى به خط سبز! 

مردى از بزرگان جبل هر سال به زیارت مکه مشرف مى شد و هنگام برگشت در مدینه محضر امام صادق علیه السلام مى رسید.
یک بار قبل از تشرف به حج ، خدمت امام علیه السلام رسید و ده هزار درهم به ایشان داد و گفت :
-
تقاضا دارم با این مبلغ خانه اى برایم خریدارى نمایید.
سپس به قصد زیارت مکه معظمه از محضر امام علیه السلام خارج شد.
پس از انجام مراسم حج ، خدمت امام صادق علیه السلام رسید و حضرت او را در خانه خود جاى داد و نوشته اى به او مرحمت نمود و فرمود:
-
خانه اى در بهشت برایت خریدم که حد اول آن به خانه محمد مصطفى صلى الله علیه و آله وسلم ، حد دومش به خانه على علیه السلام ، حد سوم به خانه حسن مجتبى علیه السلام و حد چهارم آن به خانه حسین بن على علیه السلام متصل است .
مرد که این سخن را از امام شنید، قبول کرد.
حضرت آن مبلغ را میان فقرا و نیازمندان از فرزندان امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام تقسیم کردند و مرد جبلى به وطن خود بازگشت .
چون مدتى گذشت ، آن مرد مریض شد و بستگان خود را احضار نموده ، گفت :
-
من مى دانم آنچه امام صادق علیه السلام فرمود، حقیقت دارد. خواهش مى کنم این نوشته را با من دفن کنید!
پس از مدت کوتاهى از دنیا رفت و بنابر وصیتش آن نوشته را با او دفن کردند. روز دیگر که آمدند، دیدند مکتوبى با خط سبز روى قبر اوست که در آن نوشته شده : ((به خدا سوگند! جعفر بن محمد به آنچه وعده داده بود وفا نمود!))(51)


(41) پابرهنه در میان آتش ! 

ماءمون رقى نقل مى کند:
روزى خدمت امام صادق علیه السلام بودم ، سهل بن حسن خراسانى وارد شد، سلام کرده ، نشست . آن گاه عرض کرد:
-
یابن رسول الله ، امامت حق شماست زیرا شما خانواده راءفت و رحمتید، از چه رو براى گرفتن حق قیام نمى کنید، در حالى که یکصدهزار تن از پیروانتان با شمشیرهاى بران حاضرند در کنار شما با دشمنان بجنگند!
امام فرمود:
-
اى خراسانى ! بنشین تا حقیقت بر تو آشکار شود.
به کنیزى دستور دادند، تنور را آتش کند. بلافاصله آتش تنور افروخته شد، به طورى که شعله هاى آن ، قسمت بالاى تنور را سفید کرد.
به سهل فرمود:
-
اى خراسانى ! برخیز و در میان این تنور بنشین !
خراسانى شروع به عذر خواهى کرد و گفت :
-
یابن رسول الله ! مرا به آتش نسوزان و از این حقیر بگذر!
امام فرمود:
-
ناراحت نباش ! تو را بخشیدم .
در همین هنگام ، هارون مکى ، در حالى که نعلین خود را به دست گرفته بود، با پاى برهنه وارد شد و سلام کرد. امام پاسخ سلام او را داد و فرمود:
-
نعلین را بیانداز و در تنور بنشین !
هارون نعلینش را انداخت و بى درنگ داخل تنور شد!
امام با خراسانى شروع به صحبت کرد و از اوضاع بازار و خصوصیات خراسان چنان سخن مى گفت که گویا سال هاى دراز در آنجا بوده اند. سپس از سهل خواستند تا ببیند وضع تنور چگونه است . سهل مى گوید، بر سر تنور که رسیدم ، دیدم هارون در میان خرمن آتش دو زانو نشسته است . همین که مرا دید، از تنور بیرون آمد و به ما سلام کرد. امام به سهل فرمود:
در خراسان چند نفر از اینان پیدا مى شود؟
عرض کرد:
-
به خدا سوگند! یک نفر هم پیدا نمى شود.
آن جناب نیز فرمودند:
آرى ! به خدا سوگند! یک نفر هم پیدا نمى شود. اگر پنج نفر همدست و همداستان این مرد یافت مى شد، ما قیام مى کردیم .(52)


تاریخ ارسال: یکشنبه 5 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 02:52 ق.ظ | نویسنده: علی | چاپ مطلب 0 نظر
ooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooo
ooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooo